کد خبر: 1368128
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۲۲:۳۰
دنیا عیوضی

جوان آنلاین: ساعت ۸ صبح، در سکوت پر از نور آستانه روز، صدای دلنشین «صلوات خاصه امام رضا (علیه‌السلام)» از رادیو، فضای خانه‌ام را با عطری شیرین پر کرده‌بود. 
 در آن لحظات معنوی، در حالی که مشغول گره زدن لبه روسری‌ام بودم و با دقت تمام، سنجاقش را در جای خود محکم می‌کردم، غرق در دلدادگی برای حضرت جان، آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا (علیه‌السلام) بودم. 
 هر چه بیشتر به آن کلمات نورانی گوش می‌سپردم، بیشتر با تمام وجودم، از راه دور، سلام می‌دادم و دل را به پنجره فولاد آقا گره می‌زدم و در دلم مرور می‌کردم که آره آقاجان من هر چه دارم از تو دارم، حتی همین کلماتی که روی صفحه سفید جاری می‌شود. 
بعد از آماده‌شدن، راهی نانوایی سنگکی محله شدم. هوای گرم صبحگاهی، سنگینی عجیبی روی شانه‌ها داشت، اما همچنان شهر آرامش خودش را دارد و اهالی یک به یک مشغول آغاز فعالیت‌های ابتدای روز خود هستند. 
یکی مغازه‌اش را باز و گردگیری می‌کند. آن یکی در حال رفتن به اداره و محل کار است. خانم‌ها و بچه‌ها آمده‌اند نان بخرند. کاسب‌ها جلوی دکان‌شان را آب و جارو می‌کنند. 
همان‌طور که در صف ایستاده بودم، چشمم به آن خانم آشنا افتاد. همان که حضورش در صف نانوایی با زمزمه‌های گلایه‌آمیز از جنگ و گرانی گره خورده‌بود. او همیشه، با نگاهی سرشار از ناامیدی و اعتراض، از شرایط روز و فشار اقتصاد گله می‌کرد. یاد آن روز‌ها افتادم که چطور سعی می‌کردم برایش معنای استقلال را ترسیم کنم. می‌گفتم: «بانوی من، همین نانی که امروز به کاممان می‌رسد، از برکت عزت و استقلال همین خاک است. اگر قرار باشد در برابر دشمنانی که دانشمندان‌مان را ترور کردند، خانه‌ها را آوار کردند و با تحریم‌های ظالمانه چرخ زندگی‌مان را از کار انداختند، زانو بزنیم، آن وقت دیگر طعم هیچ چیز، حتی همین نان ساده، به کام‌مان نخواهد چسبید.»، اما او، در مرداب روایت‌های شبکه‌های اجتماعی و هیاهوی خارج از کشور، راهی برای شنیدن حقیقت نداشت. 
اما امروز، آن زن معترض، دیگر آن زن همیشگی نبود. وقتی او را دیدم که به سمتم می‌آید، گویی با انسانی دیگر روبه‌رو شده‌بودم. چشمانش که از اثر گریه و خستگی پف کرده‌بود، اما جرقه‌ای از یک معنای تازه در آنها می‌درخشید، حاکی از تحولی بود که در روحش رخ داده بود. با لحنی که آرامش غریبی داشت، گفت: «سلام. همین ۱۰ دقیقه پیش از از سفر رسیده‌ام. از شدت گرسنگی، مستقیم آمدم نانوایی تا نانی بخرم و به خانه برسم.»
نگاهم در نگاهش گشت. پرسیدم: «به سلامتی، کجا بودی؟»
با بغضی که از سر احترام بود، پاسخ داد: «مشهد.»
پرسیدم: «زیارت قبول. به به چه روز‌هایی هم مشهد بودی»
یک‌مرتبه، ردی از اشک بر گونه‌هایش نشست. او شروع کرد به روایت آن سفر که تقدیر بود، نه انتخاب. 
گفت: «از طرف شرکت مأموریت داشتم یک روزه بروم و برگردم، اما در مشهد بودم که پرواز برگشت لغو شد. هیچ راهی برای برگشتن نبود و در میان آن همه سرگشتگی، به من گفتند که فعلاً بمان تا مراسم خاکسپاری رهبر تمام شود.»
مکثی کرد و سپس با صدایی که از هیجان درونی می‌لرزید، ادامه داد: «با خودم گفتم حالا که اینجا هستم، به حرم بروم و زیارت کنم، اما وقتی به حرم رسیدم، آن صحنه، آن جمعیت بی‌کران و خروشان که گویی تمام ایران در آنجا جمع شده‌بودند، مرا تکان داد. مراسم تشییع رهبر در مشهد، بسیار شلوغ و پر از هیجان بود؛ انگار که تمام عواطف این ملت در یک نقطه متمرکز شده‌باشد. دیدن آن همه مردم که با سوز و گداز، در میان آن همه جمعیت عظیم، عشق و ارادت خود را به نمایش می‌گذاشتند و برای پیکر شهید آقا به سینه می‌زدند، قلبم را شکافت. آنجا بود که ناگهان چیزی در درونم شروع به تغییر کرد. احساس کردم این ماندن من، این جاماندن از سفر، یک اتفاق معمولی نبوده‌است. این خودش یک دعوت بود؛ یک دعوت از سوی خود آقا، که بمانم و این شکوه و عظمت ایرانی‌ها را از نزدیک ببینم.»
او با اشتیاق و با نگاهی که گویی هنوز در آن صحنه‌ها سیر می‌کرد، گفت: «در میان آن همه جمعیت، فهمیدم که مقاومت، تنها یک کلمه نیست؛ یک وظیفه است. در آن لحظه، تمام آن اعتراض‌ها و گلایه‌های بی‌مورد گذشته‌ام در برابر حقیقت بزرگ این سرزمین، ناپدید شد. فهمیدم که عزت این مملکت، بهای سنگینی دارد و ما باید از آن دفاع کنیم. فهمیدم که وظیفه‌ام، قدم برداشتن در مسیری است که او ترسیم کرده‌بود؛ مسیری که نه‌تنها برای ایران عزیز ما، بلکه الگوی پیشرفت، عدالت و عزت کشور‌های دیگر باشد.»
زن با لبخندی که حالا دیگر از ته دل بود، ادامه داد: «بعد از مراسم، با بانوی مهربانی که از مشهد به سمت تهران می‌آمد، آشنا شدم. او با دلسوزی و محبت، مرا با خودروی شخصی‌اش بدون هیچ دغدغه‌ای تا همین خیابان نانوایی رساند. در طول مسیر، وقتی از عظمت آن روز و شکوه تشییع می‌گفتیم، تازه فهمیدم که چقدر از حقیقت این مسیر بی‌خبر بودم.»
او نان را گرفت، نگاهی به من انداخت و با حسی از آرامش بی‌بدیل گفت: «پنج‌شنبه شاید چند ساعت بیشتر در مشهد نبودم، اما مسیر یک عمرم تغییر کرد.» و با این حرف، از میان صف نانوایی عبور کرد و رفت. من اما، همان‌جا ایستادم. بوی نان تازه هنوز می‌آمد، اما حالا در مشام من، عطر شکوه یک وداع، عطر استقلال این آب و خاک، و سنگینی یک مسئولیت تازه، تا ابد ماندگار شده‌بود. 
حالا با افتخار می‌گویم رهبر شهید من، آیت الله العظمی سید علی خامنه‌ای، چه مرد بزرگ و دوست‌داشتنی بود که در کنار آن نوه شیرین ۱۴ ماهه‌اش به خاک سپرده شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار